جوانمرد"

جوانمرد بر بالای تپه ای به سجده نشسته بود
آفتاب را و غروبش را تسبیح می کرد
مسافری به او رسید از دورها آمده بود
جوانمرد را که دید سفره دلش را گشود
و از غریبی گفت و از غربت نالید که عجب دردی است این درد بیگانگی
و عجب سخت است تحمل بی سرزمینی
جوانمرد لبخندی زد و گفت
برو ای مرد و شادمان باش که این غربت که تو داری و این غریبی که می کشی
هنوز آسان است پیش آن غربتی که ما داریم
زیرا غریب نه آن است که تنش در این جهان غریب باشد
غریب آن باشد که دلش در تن غریب است
و ما انچنین ایم با دلی غریبه در تن خویش!

 

"قسمتی از چهل روایت عرفان نظر آهاری درباره ابوالحسن خرقانی شیخ ِ جوانمرد"

 

/ 0 نظر / 12 بازدید