مگر روز بد هم وجود دارد ،همه روزهای خدا خوب است...

.....با پیرمردی نورانی که چند روزی است میشناسمش
روبرو شدم بعد از سلام گفتم امروز روز ِ خوبی بود...
با صورتی برافروخته نگاهم کرد...
وگفت:مگر روز بد هم وجود دارد ،همه روزهای خدا خوب است...
لبخندی زدم و گفتم منظورم از نظر اقتصادی بود...
گفت بنشین تا حکایتی بگویمت و من هم که همیشه در انتظار معلمم...
و اما حکایت...
دو دوست بودند به نامهای شیخ حسن و شیخ حسین...
بسیار با یکدیگر رفیق و صمیمی...
این دو یار گرمابه و گلستان روزی با هم قراری میگذارند...
که هر که زودتر دارفانی را وداع گفت به خواب آن یکی بیاید از آن عالم بگویدش...
در یکی از روزهای بهاری شیخ حسن و شیخ حسین
با هم به صحرا رفتند برای گردش و شیخ حسن
با دیدن آن همه طراوت و سر سبزی ناگهان اواز سر داد که
به به چه روز خوبی است...
دست بر قضا همان روز شیخ حسن دارفانی را وداع گفت...
و از آنروز به بعد شیخ حسین منتظر وفای به عهد دوستش بود...
پنج سال طول کشید و شیخ حسن به خواب رفیقش نیامد...
دیگر شیخ حسین داشت ناامید می شد که شبی رفیق شفیقش به خوابش آمد.
شیخ حسین با گله مندی گفت :ای دوست تو عهد را به جا نیاوردی
قرارمان این نبود ،تا به حال کجا بودی...
شیخ حسن گفت:ای رفیق و دوست عزیزم من در تمام این مدت داشتم جواب
نکیر و منکر را میدادم و شب اول قبرم تا به امروز ادامه داشت...
شیخ حسین گفت برای چه ، مگر چه کرده بودی در این دنیای فانی...
گفت:به یاد داری آنروزی که من قبض روح شدم ،در آن هوای پاک و
صحرای سرسبز گفتم که چه روز ِ خوبی است...
دوستش گفت : آری...
شیخ حسن گفت : من از زمانی که مرده ام تا کنون دارم
جواب این حرف را پس میدهم که...
مگر روز ِ بد هم توسط خداوند رب العالمین آفریده شده که تو اینچنین گفتی

/ 0 نظر / 21 بازدید