پشتش سنگین بود و جاده هم طولانی.
آهسته آهسته می خزید, دشوار و کُند و دورهاهمیشه دور بود.
سنگ پشت از تقدیرش متنفر بود.
و سرنوشت را به اجبار بر دوش می کشید.
پرنده ای در آسمان پر زد.
سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت:
« این عدل نیست. این عدل نیست.
کاش باری بر پشت نداشتم , رسیدن هیچ گاه نخواهد رسید ...»
در لاک سنگی خود خزید و مایوسانه ادامه داد.
پس او را از زمین بلند کردند و زمین را نشانش دادند .
کره ای کوچک بود, در فضایی نا متناهی.
به اوگفت:
نگاه کن. ابتدا و انتهایی نیست .
از رسیدن شروع نکن.
به رفتن بیاندیش.
هر بار که میروی, رسیدی
و باور کن آنچه که روی دوش توست تنها لاکی سنگی نیست.
تو پاره ای از هستی را بر دوش میکشی.
پاره ای از مرا.
خدا سنگ پشت  را روی زمین گذاشت.
دیگر نه بارش سنگین بود و نه راهها دور و بی انتها.
سنگ پشت به راه افتاد و گفت:
« رفتن, رسیدن است»
بعد هم پاره ای از او را با عشق به دوش کشید.

آب کم جو,
تشنگی آور به دست.

 

/ 0 نظر / 13 بازدید