چرا ازمرگ ترسیدم.......

سلام  صبح سرد زمستونیتون به خیر

من که کلا تو اینجا کم  مینویسم واغلب مطالبم کپی پیسته   اونوقت یهامروز که دلم   میخواد بنویسم کلی مینویسم  وبعدش تا میام تنتشارش بدم یهو  میفهمم  نت قطع شده وهمه مطالبم هم پریده..........خوب دیگه  اون مطالب که  پرید  داشتم میگفتم که  امروز  نمیدونم چی شده که یهو حس بدی  نسبت به مرگ پدا کردم  حس  میکنم  مرگ خیلی سرد وتاریک ومخوفه  ...........یه حس ترس تو دلم افتاد  صبح زود که بیدار شدم واماده میشدم بیام دانشکده  حس کردم   چقدر میترسم .من که نمیدونم کی مرگ به سراغم میاد همین الان  فردا  یکماه دیگه هیچکس نمیدونه  ...........ولی کاش این حس ترس از وجودم بره...جایی میخوندم که تمام اشتباههای ما درباره مرگ ناشی از این است که فکر می کنیم درد و رنجی که ما قبل از مردن می کشیم مربوط به مرگ است. در صورتی که چنین نیست و تمام درد و رنجها مربوط به زندگی است. زندگی موجب درد و رنج می شود و مرگ،

پایان دردهاست.

"موریس مترلینگ"...........................


 

 


 

/ 2 نظر / 17 بازدید
niusha

salam webe ghashangi dari azat davat mikonam az webam didan koni va agar soali dashti man behet komak mikonam montazere hozore garmet hastam

قهرمان عبدالهی کاکرودی

-------------------------------------------------------------------------------- روزي به پير ميكده گفتم كه عمر چيست؟ روزی به پیر میکـده گفتم که عمر چیست؟ پلـکی به روی هم زد و گفتـا جهان گذشت گفتم که مــرگ فــــرصــت دیـــدار میــدهـد گفت این عروس از بر صدها جوان گذشت گفتم که عشق چیست تهی کرد جـام و گفت برهر کسی به شیوه ای این داستان گذشت دیـشـب بـیـــاد گفتــه استــادم ایـن دو بیـت از نــوک خامه بــود ولـی بـر زبان گذشت کافسانــه حیـــات دو روزی نــبــود بیــش آن هـــم کلیـم با تـــو بگــویم چنـان گذشت یک روز صرف بستن دل شد به این و آن روز دگـر بـه کندن دل زیـــن و آن گذشت کلیم کاشانی