تو با من بودی اما من با تو نبودم...

آگوستین قدیس "354- 430 میلادی" در کتاب اعترافاتش می گوید:
عشق تو را چه دیر فرا گرفتم، چه دیر عاشقت شدم!

تو در من بودی و من در جهان بیرون از خود به سر می‌بردم.
تو را بیرون از خود می‌جستم و از آن روی که خود چهره‌ای کریه داشتم،
به مخلوقات نیکوسیمایت دل می‌بستم.
تو با من بودی اما من با تو نبودم...

 

 

/ 1 نظر / 14 بازدید
یونس

اشک رازیست لبخند رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چونان که ببینی یا چیزی چونان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشه های تورا دریافته ام با لبانت برای همه ی لبها سخن گفته ام و دستهایت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بودند دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن میگویم بسان ابر که با طوفان بسان باران که با دریا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن می گویم زیرا من ریشه های تورا دریافته ام زیرا صدای من با صدای تو آشناست ... احمد شاملو