این ساقی به قدر « تشنگی » پیمانه می سازد

همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد
زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد

سر مغرور من ! با میل دل باید کنار آمد
که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد

مرنج از بیش و کم چشم از شراب این و آن بردار
که این ساقی به قدر « تشنگی » پیمانه می سازد

مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم
که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد

به من گفت ای بیابان گرد غربت ! کیستی ؟ گفتم :
پرستویی که هر جا می نشیند لانه می سازد

مگو شرط دوام دوستی دوری ست ، باور کن
همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد


/ 1 نظر / 16 بازدید
مجید

اگه حسودا بذارن، می برمت یه جا که ، که ندونن کجایی آخه تا کی جدایی؟! دوستت دارم خدایی... نمیذارم یه غریبه جامو تو قلبت بگیره ، دستای تو رو بگیره اگه میخواد بگیره خدا کنه بمیره ...