... دوست بدار ...

  تا توانی به جهان،با همه کس یار مشو
خویش را خار مکن،لوطی بازار مشو
تکیه بر خلق مزن،عازم گفتار مشو
تکیه بر هر که زدم،عاقبتش رسوا بود
کوه با آن عظمت،پشت سرش صحرا بود
این رفیقان که همه،مایل دیدار تواند
به خداوند جهان،مایل دینار تواند
با چنین طایفه ای،همدم و همراه مشو
ما که رفتیم و ندیدیم،وفا از یاران
تو زما پند شنو،یکدل و همراه مشو...

ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﺖ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﻧﮕﺸﺖﺑﻪ ﺩﻫﺎﻥ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ ...         
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ ﻓﺮﯾﺎﺩﺷﺎﻥﺑﺰﻧﯽ ﺍﻣﺎ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ...         
ﮔﺎﻫﯽ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻧﺎﮐﺮﺩﻩ ﺍﺕ ...         
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﺖ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺑﯿﺎﻭﺭﯼ ﺍﻧﮕﯿﺰﻩﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺩﺍ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻭ ﺣﺎﻝ ﻫﻢ ﮐﻪ ...         
ﮔﺎﻫﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﻟﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺯﺍﻧﻮ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺗﻨﮓ ﺩﺭﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﮔﻮﺷﻪ ﺗﺮﯾﻦ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ !...         
ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﯽ ﺑﻨﺸﯿﻨﯽ ﻭ " ﻓﻘﻂ " ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯽ ...         
ﮔﺎﻫﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﺧﯿﺎﻝ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﻨﮓ ﻣﯽﺷﻮﺩ ...          ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﮕﯿﺮﯼ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ...
اگر کسی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت...
دلگیر مباش که نه تو گناهکاری نه او...
آنگاه که مهر می‌ورزی
مهربانیت تو را زیباترین معصوم دنیا می‌کند پس خود را گناهکار مبین،
من  عیسی نامی را میشناسم
که ده بیمار را در یک روز شفا داد و تنها یکی سپاسش گفت...
من خدایی می‌شناسم
که ابر رحمتش به زمین و زمان باریده یکی سپاسش می‌گوید و هزاران نفر کفر...
پس مپندار بهتر از آنچه عیسی و خدایش را سپاس گفتند،
از تو برای مهربانیت قدردانی می‌کنند...
پس از ناسپاسی‌هایشان مرنج و در شاد کردن دلهایشان بکوش
که این روح توست که با مهربانی آرام می‌گیرد
تو با مهر ورزیدنت بال و پر می‌گیری...
خوبی دلیل جاودانگی تو خواهد شد...
پس به راهت ادامه بده...
دوست بدار نه برای آنکه دوستت بدارند...
تو به پاس زیبایی عشق، عشق بورز و جاودانه باش...

 

/ 0 نظر / 13 بازدید