دوروزه رفتم شمال...کنار دریا که عاشقش بودم وهستم..یاددوران کودکی افتادم که با پدر ومادر ودوستان میرفتیم ..دلم می خواست برای بی کسی دریا گریه کنم وهنوز هم در بهت  دریام... این همه مسافر با ماشینای رنگ وارنگ از رنو  وپیکان ودوچرخه وموتور گرفته تاماشین های خارجی چند صد میلیونی با پلاک های شهرهای مختلف ..............در کنار هر ماشین تلی از زباله  قدیمی وجدید از قوطی کنسرو های رنگارنگ تا پوشک بچه و............ ادعا بی نهایت..... النظافه من الایمان..... پس معلومه ایمانا تنزل کرده اخه این دریای بی زبون چه گناهی کرده ........دلم میخواست زباله ها رو جمع کنم ...تو فکرم اومد خوب اون  NGO..های رنگ وارنگ چه بی رنگ شدند شعارهای توخالی .......خوب این دریا وساحل نعمت های خدادادی هستند که باید مثل چشم هامون ازشون مراقبت کنیم...اما حکایتی است حکایت این جماعت..... دیگر شهر ما خانه ما مفهومی ندارد...ایااین جماعت بافرهنگ تو خونه هاشونم اشغال می ریزند...ای کاش ............