من از تمام مردم دوران دلم گرفت

از قلب وهم خورده انسان دلم گرفت

از هر چه بود و هست و هر انچه نبود و شد

از بغض اه گشته باران دلم گرفت

من از سقوط لحظه رفتن هدر شدن

از چشم ناامید زمستان دلم گرفت

از یاد سفره های پر از اشک و نان خشک

از خنده سیاه پلیدان دلم گرفت

از سرخ گشته گونه بیمار کودکان

از شانه های خسته و بی جان دلم گرفت

از رفتن و نبودن و تنها سپر شدن

از طعم و بوی عشق چه اسان دلم گرفت

از دستهای سرد رفیقان نا رفیق

از لحن تلخ و ناله طوفان دلم گرفت

از روز خائنان به ظاهر غزل فروش

از این قفس نمای چو زندان دلم گرفت