اشکور سرزمینی به وسعت صداقت وبه بیکران عشق

عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم

که چرا عشق به انسان نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

چرا لحظهء باران نرسیده است؟

وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است،

به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است.

بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد

که هنوزم که هنوز است

چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟

چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟

دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد،

زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد،

زمین مرد، زمان مرد ،

خداوند گواه است،دلم چشم به راه است،

و در حسرت یک پلک نگاه است،

ولی حیف نصیبم فقط آه است

و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...

عصر این جمعه دلگیر

وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس،

نوشته شده در چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط ارامش کوهستان نظرات ()

گاهی یک سنجاقک به تو دل میبندد و تو هر روز سحر؛می نشینی لب حوض تا بیاید از راه،از خم پیچک نیلوفرها روی موهای سرت بنشیند یا که از قطره آب کف دستت بخورد گاه یک سنجاقک همه معنی یک زندگی است.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط ارامش کوهستان نظرات ()

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط ارامش کوهستان نظرات ()

نـــــه نـــــام !
نـــــه چــــــــهره !
نـــــه اثر انگـــــشت !
آدم ها را از طرز " آه " کشید نشان باید شناخت


نوشته شده در سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط ارامش کوهستان نظرات ()

دلـــم ...

نه عشق آتشین میخواهد ، نه دروغ های قشنگ .... !

نه سکوت تلخ شاعرانه ...

نه ادعاهای بزرگ ...

نه بزرگی های پُر ادعا .... !

دلم یک فنجان قهوه ی داغ میخواهد ...

و یک دوست که بشود با او حرف زد ... !